تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

 

يه گلدوني بود
که اين گلدونه قصه ي ما مثل بقيه‌ي گلدونا گرد نبود
مکعب مستطيل بود، درست عين يه جعبه ي دستمال کاغذي
با دو تا سطح پهن و دراز و دو تا سطح لاغر و کوچولو
توي اين گلدونه هم هميشه گل تازه و خوشبو بود، شاخه هاي ياس، حالا نگي که ياس ساقه نداره که، نميشه گذاشتش توي گلدون، توي قصه ي ما همه چي شدنيه، همه ي گلاي ياس ساقه هاي بلند دارن، اونجوري که ميشه گذاشتشون تو گلدون، حتي توي يه گلدونه مستطيلي، خوبيه قصه همينه ديگه، تو قصه‌ها حتي گلاي ياس هم شاخه‌هاي بلند بلند دارن ..
اين ياس‌هاي گلدون ما خيلي خوشبو بودن، اونقده خوشبو که تا بوشونو ميشنيدي سرتو ميچرخوندي که ببيني اين بو از کجا داره مياد ... گل‌هاي گلدون قصه‌ي ما خوب و مهربون و خوشبو بودن . اصلاً همه اونا رو از رو بوشون ميشناختن . بعد که بوشونو ميشنيدي و سرت رو بر ميگردوندي ? وقتي که اون گلهاي سفيد و قشنگو ميديدي که اونجوري آروم توي گلدون نشستند و دارن لبخند ميزنن ? شاد و راضي ميشدي و برميگشتي سر کار خودت، و مطمئن بودي که که يه عالمه گله خوشبو يه جايي اون نزديکاي تو هست که بهت يه عالمه نور سفيد هديه ميده ... خوشحال بودي .. چون ميدونيستي گلات همون نزديکيا دارن واسه تو نور سفيد خوشبو هديه ميفرستن ..
روي هر دو تا سطح پهن گلدون مون هم دو تا نقاشي بود ?
اينطرفش عکس يه پروانه بود
اونطرفش عکس يه لبخند
اون لبخنده هم ? يه لبخنده پروانه اي بود، نه از اين لبخنداي معمولي ..
اما قصه‌ي اين گلدون و پروانه و لبخند بر ميگرده به اون روزي که آقاي نقاش قرار بود روي اين گلدون نقاشي بکشه و ميخواست که هر دو طرف گلدونه نقش پروانه داشته باشه، يعني دو تا پروانه که دارن دور يه دسته گل خوشبو تو يه گلدون خوشگل ميچرخن . ولي ...
ولي وقتي که نقاشي آقاي نقاش روي يه طرف گلدون تموم شد، هر چي که نيگاش ميکرد ميديد انگاري اين يه چيزي کم داره که اون نمي فهميد. اونقدر فکر کرد و فکر کرد و فکر کردن تا ببينه نقاشيش چي کم داره تا اينکه يه هو ديد که بعله ... نقاشيش خشک شده و وقتي هم که نقاشيه روي گلدون خشک ميشه نميتوني ديگه بهش دست زد . همونجوري بايد بذاريش بمونه تا تثبيت بشه . آخه ميدونين ? وقتي که نقاشي خشک ميشه ديگه نقاشيه ميره تو دنياي گلدونا ? هيچکي هم اجازه ي ورود به دنياي اونا را نداره که ? هيچ‌کس حق نداره که آرامش ساکنين دنياي گلدونا رو به‌هم بزنه و هر روز يه چيز جديد بفرسته و اونا رو عوض کنه و ...
ولي تا نقاشيه خشک شد يهويي آقاي نقاش فهميد که وااااي، اين پروانه لبخند نداره ... پروانه‌ لبخندش تو اين دنيا جا مونده و آقاي نقاش يادش رفته بود که لبخند پروانه رو همراهش روونه‌ي اون دنيا کنه !
بعد خيلي غصه ش شد، چون هيچ گلي که عاشقه يه پروانه‌ي بدون لبخند نميشه که ، دلش خيلي تا براي پروانه اي که کشيده بود سوخت، آخه اگه هيچ‌گلي عاشقش نشه که اون خيلي سختي ميکشه که ... تنها ... اون‌ور دنيا .. پيش اون‌همه گل ? فقط چون لبخندش جا مونده :(
بعد آقاي نقاش يه عالمه فکر کرد با خودش که آخه من الآن چيکار کنم و چي‌کار نکنم ، که يهويي به فکرش رسيد که يه لبخند پروانه اي اونطرف گلدونش بکشه، اينجوري اون لبخندشو ميفرسته به دنياي گلدونا، بعد پروانه ي روي گلدون حتما ميتونه لبخند خودش را اينجوري پيدا کنه و شاد بشه و هميشه بخنده ... اونم با لبخند پروانه‌اي .
بعد ازين فکرش خوشحال شد و فوري يه لبخند کشيد، بعد به نقاشيش نگاه کرد و يه خنده ي بزرگ از روي رضايتش زد و رفت که بخوابه ... اون فک ميکرد که زوده زود پروانه‌ي قصه‌ي ما لبخندشو پيدا ميکنه و همه ي گلها هم عاشقش ميشن ...

نقاش قصه‌ي ما هيچ‌وقت نميدونست که دنياي گلدونا پشت و رو داره . حالا پروانه اين‌ور دنياي گلدونا بود و لبخندش اون‌سر دنيا ، پشت و روي يه دنيا هم هيچوقت به همديگه نميرسن ...

و ازون روز تا حالا، پروانه‌ي قصه ي ما، داره هي پر ميزنه و ميگرده و ميگرده و دنبال لبخندش ميگرده ، ولي نميدونه که هيچوقت نميتونه به لبخندش برسه . پروانه‌ با خودش فکر ميکنه که حتما زوده زود پيداش مي کنه، هرچقد هم که سخت باشه بالاخره وقتي هميشه بگرده بالاخره پيداش ميکنه . پروانه هر روز از صبح تا شب دنبال لبخندش هست که همه چي ديگه يادش رفته ...
پروانه از افسوس لبخند گمشده‌ش حتي اينم يادش رفته که آقاي نقاش اونو براي اين روي گلدون کشيد ? اونو کشيد که گلهاي توي گلدون عاشقش بشن و ازين عشقشون قشنگتر بشن و بوشون لطيف تر بشه ...

پروانه‌ي قصه‌مون داره ميگرده ...
هنوز ...
پروانه‌ي قصه‌مون لبخندشو گم کرده ...
هنوز ...

 


Artist: Andrea Bocelli

Song: Rapsodia

Album:Il mare calmo della sera

Year: 1994

Genre: Classical

 

Download Song 

جمعه 8 آبان1388 آسمون||

 

روزها
هر چقدر هم آبستن وقایع عجیب و غیر قابل پیش بینی باشند
می گذرند، مثل همیشه
و ما عادت می کنیم
باز هم می آموزیم که چگونه روزمرگی مان را حواله قسمتی از مغزمان کنیم که تنها عملکردش باخوانی تکرارها است
به نا مانوس ترین چیزها، به بهترین و بدترین ها عادت می کنیم
گاهی حتی خود را بی تفاوت وسط آرزوهای قدیمی می یابیم
که در قالب واقعیت ، رنگ پریده و نزار شده اند
و یاد می گیریم که ایده آل ها را خیلی جدی نگیریم
آن وقت که نوک همه اوج ها ساییده شد و از تیزی افتاد
برای احساس خوشبختی، ساده ترین بهانه ها را می جوییم
که ذات تکراری شان قابلیت ایجاد نا امیدی ندارد.
مثل همین لیوان چایی کنار دستم.


 

Artist: Nosound

Song:From Silence To Noise

Album: Lightdark

Year: 2008

Genre: Progressive Rock, Art Rock

 

Download Song 

چهارشنبه 29 مهر1388 آسمون||
Tags: Nosound

 

تصاوير محو ميشوند
نه اينکه از بين بروند
فقط محو ميشوند و تغيير شکل ميدهند
آدمها نيستند
اين فرديت هاي نامگذاري شده مسخره چيزي جز خاکهايي که در قالب هاي مختلف ريخته شده اند نيستند
نقش ها ثابت اند
همان گونه که هميشه بوده اند
و ما در طول زندگي بازي هاي زيادي خواهيم کرد
و بدون اينکه از خودمان بپرسيم چرا لحن صدايمان در عرض چند ثانيه عوض ميشود.
واسطه هايي هستيم که نيروهاي طبيعت ازما ميگذرند
رفتارها درونمان منعکس ميشوند
به ما خيانت ميشود و ما بايد جواب خيانت را بدهيم
وگرنه اگر همرنگ دنيا نشوي دنيا تبديل به موج بزرگي ميشود که هر لحظه ممکن است روي سرت فرود بيايد.
و دريا
دلم ميخواهد سرم را زير آب کنم و همه ی آرزو های گنگ را ببینم.

 


 

Artist: Emma Shapplin

    Song: Spente Le Stelle

Album: Carmine Meo

Year: 2003

Genre: Classical

 

 

Download Song

 

 

سه شنبه 21 مهر1388 آسمون||
 

 

 

 

سکوت اکنون...تنهایی...ذهنم...من وجودم...امیدهایم...آرزوهایم...مهرهایم...کودکم...در هم می پیچند و رنگین کمانی می بافند که کل آسمان را در بر می گیرد.

 

من هر وقت تنهایم نمی توانم جلوی بافته شدن این رنگین کمان را بگیرم.همه جا را رنگ میزند.

 

پ.ن: خیلی وقته نوشتنم نمیاد..نمی دونم تا کی! نه نمیدونم!!


 

Artist: Mark Knopfler

Song: Border Reiver

Album: Get Lucky

Year: 2009

Genre: Rock,Bluse Rock

 

Download Song

شنبه 11 مهر1388 آسمون||

 

ما، من و تو، دو تا مبل چرمی بزرگ سرمه ای، یه میز گرد با شیشه ی قهوه ای
تو، روی مبل، یا بهتر بگم، غرق شدی توی مبل، پاهایی که بی توجه گذاشتیشون زیر میز، یه جفت پا توی یه جفت بوت کثیف
تو، چشمای خیس و قرمز
تو، یه دست سیگار روشن که دودش پیچ میخوره و میره تا سقف، یه دستت هم بی هدف بین موهای کوتاه روی پیشونیت، پریشونه پریشون
من، نشستم لبه ی مبل با یه ماگ بزرگ قهوه ی داغ، نه، جرات نمی کنم به چشمات که خیره موندن رو صورت من نگاه کنم، نگاهم به اون دودیه که ار نوک سیگارت بیرون میاد، تا سقف
هیچ حرفی نیست، سکوت مطلق
بعد...
میگی رفت
سیگارت از دستت آروم میافته روی موکت و خاموش میشه، یه لکه ی سیاه روی یه موکت آبیه روشن
یه سر با موهای پریشون بین دو تا دست با انگشتای کشیده
یه مرد که داره جلوی من شونه هاش می لرزه
میشنوی؟ صدای هق هق
نه ، من جرات بغل کردنه یه مرد شکسته را ندارم، نه، میرم از اتاق بیرون
تمام


 

Artist: Blonde Redhead

Song: For The Damaged

Album: Melody Of Certain Damaged Lemons

Year: 2000

Genre: Indie Rock

 

چهارشنبه 1 مهر1388 آسمون||

 

یه روز بعد کلی بالا پایین کردن همه چیزو حرف زدن راجبش قرارگذاشتم با خودم تا یه نقش و دوباره بازی کنم.این یه استراتژی بود که ریسکش به ازمون و خطایی بستگی داشت که می تونست درست یا غلط بودنشو واسم اثبات کنه.بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده بودم که واسه پاک کردن هر چیز تلخی که توی انسان میمونه باید دوباره به سمتش رفت تا اینبار شاید سوتفاهم ها بر طرف بشه و به خاطر فضای باز فکری که تو مدت فاصله به وجود اومده به واسطه ی حرف زدن و رفتار های درست نه به شیرینی که حداقل جاش و به یه بی باری بده که هر دفعه که حسش میکنی اونقدر بار منفیش اذیتت نکنه. همه ی اون فکرایی که اون روزا کرده بودم واسه خاطر رشد فکریه بیشتر و بالا رفتن از پله های شعور ی بود که ترقی توشو حق خودم میدونستم و حس میکردم که برای نتیجه گرفتن مثبت از این پروسه باید انجامش بدم این بود که دست به این ریسک زدم.کاملاً مصر بودم و با تمام قوا اطمینان داشتم که انجام این کار ،که حالا دیگه خواسته شده وانتخاب عقلیم بود ـ گفتم که فقط و فقط واسه خنثی کردن بار منفی که روی روحم سنگینی می کرد ـ میتونه خیلی از سوال ها رو واسم حل کنه و می دونستم که اگر بار اول بنا به مکانیسم درونیم شاید نا خواسته ولی با تمام وجود از ایفا کردنش انرژی میگرفتم تکرار دوبارش فقط و فقط خواستن همون بی مزگیه بود برام که ریسک ضزبه به غرورمو در درجه چندم قرار میداد.ـ هر چند معتقد به ضربه نیستم چون آدمی اگه به چیزی اعتقاد داشته باشه انجامش و با هر نتیجه ای یه نوع پیروزی به حساب میاره ـ آره این بود که نه حاشیه واسم مهم بود و نه تداوم که هم امروزی که محو ترین ها به نظرم میاد و هم همان روز بزرگ تصمیم برای من ، ایمان داشتم و دارم که هیچ وقت تداوم و نمی خواستم چون مسلما منطقم اونقدر سالم بود که یه اشتباه و دوبار تکرار نکنم.  برای حلول دوباره ی نقش بهانه لازم بود و من این بهانه رو داشتم.اینکه هر چیزی و خود آدم باید تجربه کنه تا قبل از این ماجرا خیلی آرمان فکریم نبوده و نیست ولی چیزی که الان ، لااقل امروز روز بهش اعتقاد دارم اینه که بعضی چیزا رو واقعا باید از نزدیک لمس کنی تا بفهمی که گاهی قدمهایی که برای از بین بردن تلخیایه رفتاری ادما بر میداری ممکنه بد برداشت بشن و نتیجتن عاملی بشن واسه تخریب احترام متقابل و حس های شاید شیرین گذشته. مهم بود که بفهمم هر چیزی جنبه میخواد، زکاوت میخواد و این فقط به تو بستگی نداره بلکه باید دوطرفه باشه تا به اون چیزی که تو مغزت میگذره برسی و رشد کنی. هر حرفی میتونه تو خالی ترین عمل باشه.هر برخوردی می تونه لجن مال ترین احساسات بکر آدمو بیرون بکشه.هرتفکری اگه نوشته میشه و هر برداشتی که ما از خوندنش خود اگاه یا نا خوداگاه بهمون دست میده هر چقدرم که ادعا کنیم اون ادمو تو اون برهه ی زندگی میشناسیم نمی تونه جحت ما واسه حدس زدن باقیه بازی باشه و شناخت نسبتا زیاد یه ادم و تاثیرش روی روند این تکاپو برای جلو بردن هدف های درونیم نه تنها اشتباه بودبلکه مثل یه راه اشتباه میموند که وقتی توش قرار گرقتم نه خروجی داشت و نه دور برگردون اینه که باید تا انتهاش می رفتم و از همه بدتر این بود که نه می تونستم واسه انتخاب این راه و تکرار دوباره نقش توضیح اضافه بدم نه اینکه لبخند مو ترک کنم و حالا خودتون نتیجه بگیرید دیگه تلخیه تو این شرایط نه تنها جاشو به هیچی نمیده بلکه بار منفیش اونقدر زیاد میشه که بی هوا تمام ساختار های فکریتون از اون شناختی که فکر میکردین داشتین فرو میریزه و تمام محتویات معدتونم میارین بالا.من فکر میکنم بلوغ فکری یه چیزیه که هر ادمی با هر سنی و با هر تجربه ای که داره خیلی به ندرت میتونه ادعاشو داشته باشه یه چشم که بگردونین کم نیستن آدمهای مدعیه نابالغ. اینه که تجربه کردن بعضی وقتا با ارزش تر از تموم مدارک دانشگاهیه که داریم.تجربه ی خود ادم خیلی راه گشا تر از درس هایی که حتا مامان تو تموم دوره ی تحصیلات اکادمیکش گزرونده و واسه مدریت روابط  به دخترش توصیه میکنه.رسیدن من به این جنبه ی آدما درس بزرگی بود که بعد از اون توخیلی از روابطم کمکم کرد و بالا بردن شعورمو یه مقدارشو مدیون اون تصمیمیم که تو اون روزا گرفتم و اینه که هیچ وقت ازش  پشیمون نیستم.

این تجربه ی تا امروزمه حالا بعد از این اگه عوض شد یا چیزی بهش اضافه شد توی همین حوزه میگم براتون.

فعلاً همین.

 

پ.ن: این پست استثناً موزیک برای دانلود نداره.

پ.پ.ن: این یه تجربه ی شخصیه با برخورد من با یه آدم که میتونه نمونش زیاد باشه ولی گویایه کل اقراد نیست و البته این رو هم قبول دارم که ممکنه راه کار من ، نوع برخوردم، پیشینم و معرفی که شاید از خودم تو ذهن اون آدم ساختم باعث این برداشت شده ولی خوب یه چیزیو که بهش شدیداً اعتقاد دارم اخلاقه و همیشه با تمام قوام سعی میکنم که با مسائل قضاوت زده بر خورد نکنم و همه چیزو در نظر بگیرم و اون چیزیو انجام بدم که کاملا برای خودم میخوام.پس حرفهایی که زدم همون طور که قبلاً گفتم فقط برداشت شخصیمه تو یه برهه ی خاص از زندگیم که درسای بزرگ زندگیم شدن تا الان.

چهارشنبه 18 شهریور1388 آسمون||
Tags:

 

نگرانم
که رویاهایم، رویا باقی بمانند
و من زندگیم را در حسرت تحقق شان سر کنم

و هراسان
که بعد از اینکه رویاهایم به وقوع پیوستند
خاصیت جادویی شان را از دست بدهند و تبدیل به عادت شوند



 

Artist:Björk

Song: Hope

Album: Volta

Year:2009

Genre:Alternative

 

Download Song 

پنجشنبه 12 شهریور1388 آسمون||
Tags: Björk

 

یکی بود.. یکی نبود...
یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود..
کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای میستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها..
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بقل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن...
ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها..آخه مترسکه اونجا بود...
یه روز یه کلاغه روی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد...
اون وقت دید که مترسکه داره می خنده...
برگشت گفت چیه الکی می خندی.. داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم...؟
ولی مترسکه فقط خندید...
کلاغه گفت ااا.. نخند دیگه....
مترسکه بازم خندید...
کلاغه گفت نکنه می خوای با من دوست باشی؟
مترسکه دوباره خندید...
کلاغه گفت آره؟ می خوای دوست باشیم؟
مترسکه این دفه کله شو اینجوری اورد پایین و گفت اوهوم...
کلاغه گفت چه جوری؟
مترسکه گفت بیا بشین رو شونه من...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه...
بعدش گفت یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
مترسکه گفت آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید...
رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه...
بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان...
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی..
مترسکه گفت خوب کاری نداره.. تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
کلاغه هم همین کارو کرد...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه توقلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروغ کردن به خوردن ذرتها...
بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون...
مترسکه لبخند می زد...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
کلاغها ناراحت شدن...
فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟
اون وقت همه با هم حمله کردن به چشای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه...
چشمای مترسک رو در آوردن ...
مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت ...
ولی هنوز میخندید ..
از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند
فقط یه لبخند ...
بعدم کلاغا همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه...
اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم....
و میخندید ...
فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم ...
کلاغه هم داره می ره سراغ یه مزرعه دیگه...
و مترسکه قصه ما ... داره میخنده ...
هنوز

راستی ، مترسکه چرا داره میخنده؟

 

 

پ.ن: این سورس ابتدایی قالبیه که خودم نوشتم  و هنوز خیلی کار داره ولی به طور امتحانی فعلا بار گذاریش کردم تا کامل تر بشه.از آرام عزیزم هم ممنونم که باعث شد کاریو که خیلی وقته میخوام انجامش بدم و جلو بندازم.امید که این چشماشو اذیت نکنه دیگه :)


Artist: Karunesh

Song: Moon Tempel

Album: Zen Breackfast

Year: 2001

Genre: New age

 

Download Song

یکشنبه 1 شهریور1388 آسمون||
Tags: Karunesh

 

خط های سیاه و آبی و سبز، سبز که میشن خیال ادم راحت می شه.

موبیلم زنگ میزنه من آهسته نگاهش میکنم و به رویه خودم هم نمیارم.

چند وقته بی تفاوتیم غوغا میکنه.

یه عالمه آدمه جدید تو زندگیم دارم..آدمایی که همشون تو شلوغیه بی حد و حصر این شهر گم میشن.

ویدا پایه ی خوبیه واسه سینما رفتن.سلیقه ی فیلمشو دوست دارم...سه تایی با مونا میریم آزادی...اول یه تیکه کیک شکلاتی می خوریم...کلی حرف میزنیم از همه جی بعد میریم سر وقت دیدین.

با هانیه رفتم کارت دوبلوری گرفتم...یه دوره ی خاص و کوتاه داشت که حتما باید میگذروندیش تا بعدا بتونی تو امتحان اصلی شرکت کنی..ما قبول شدیم.

۶تا ۸ لباس سپید می پوشم میرم گلشنی...گلناز خانم زن خوبیه و کلی حرفای خوشگل خوشگل می زنه از اونایی که وقتی گرفته ای حرف زدن باهاش آرومت می کنه...بعد میشینی رو یه سطح سپید و موسیقی همه ی فضا رو مال خودش میکنه..تو اون ساعت...تو اون دو روز در هفته...دقیقا می شه به هیچس فکر نکرد...شباش که سرمو می زارم رو بالش به نظر یه آدم دیگه میام..آروم تر و ساکت تر از همیشه.

دیروز لیلا رو دیدم...کارت عروسی برادرشو برام اورده بود...یه پسر دی ماهیه آروم و به شدت درون گرا و سرد که همیشه کلی کتابای خوب خوب بهت معرفی میکنه...قبلا یکبار همسر شو دیدم...ساده و متین...تو زندگیش می تونه با اون چیزایی کنار بیاد که من هیچ وقت نمی تونم!

برنامم چند وقته عقبه...ارور میده همش...هوا گرمه...بی زارم می کنه از هر چی تابستونه.

الهه رو دیدم...از بچه های دبیرستان بعد از این همه سال...هنوزم خونگر و خوش قلب.

با آرمینه بعضی وقتا پیاده روی میکنیم...بوی شمشادارو دوست دارم.

اولش اخطار میدم...چند دفعه...بعد از حدش که میگذره دیگه تحملی در کار نیست ...باورشون نمی شه پشت این لبخند آروم همیشگی من کسی باشه که بتونه آروم و بدون هیچ احساس ناراحتی بشینه اشتباها تو گوش زد کنه بعد برنامه رو ببنده..این وجه خودمو تازه کشف کردم.

هنوز با انتقالیم موافقت نکردن.

زنگ میزنم به عمه...اول کلی حرف میزنیم بعد یادم می یفته که می خواستم تولد مزدک و تبریک بگم...پسرک مردادیه عزیز من که اونقدر عاطفه داره که از اون سر دنیا همیشه تولد منو یادشه.

با سولماز میرم بیرون...هنوز گوش کردنمو ترک نکردم...اونقدر برام حرف می زنه که وقتی بغلش میکنم حس میکنم واقعا سبک شده.

من عاطفم کم شده جواب این همه مهربونیه اطرافیانمو نمیتونم بدم.

این هفته دو تا فیلم دیدم...ولی به همین سادگی خیلی بیشتر روم اثر داشت.

من هنوز از خیانتی که آدما نسبت به هم می کنن ناراحت میشم.

من هنوز وقتی میبینم آدم باید اونقدر حقیر بشه که به خیال خودش راحت سر نزدیک ترین کس زندگیش کلاه بزاره ناراحت میشم.

من هنوز ای اینکه آدما یک لحظه بایت کاری که می کنن فکر نمی کنن ناراحت میشم.

بابایه صالحه فوت کرده...وقتی می شینم تو مراسم نا خود اگاه غمم می گیره...نمی دونم چرا صبح که بابا شیشه ی ماشینمو پاک میکرد سخت بغلش نکردم...بعد مراسم دست خودم نیست زنگ میزنم بهش..صدای بابام که تو گوشی می پیچه دلم اروم میشه...تا چند روز این حس با منه.

الان دلم زمستون و برف میخواد.

من نمی دونم چرا بعضی وقتا وقتی همه چیز سر جاشه خدا رو شکر نمی کنم!!

 


 

Artist: Andrew Bird

Song: The Water Jet Silice

Album: Solider ON

Year: 2008

Genre: Alternative Rock

 

Download Song

 

یکشنبه 25 مرداد1388 آسمون||
Tags: Andrew Bird

 

دلفينه با سرزندگي ساده اي که تو رفتاراش بود از من خواست که باهاش برم.

من تو ساحل زندگي خوبي داشتم.. بعضي وقتا هم با موجا تا يه جاهايي ميرفتم.

براي من کافي بود.. يعني فکر ميکردم کافيه..فقط يه وقتايي بالاي موجا که بودم هوس ميکردم برم اون وسطا.

دلفين مهربون (!) من برام از دنيايي ميگفت که آبي آبي بود. دورش حد و مرز نبود ..

منو گذاشت تو دهنش و رفت.

من ميترسيدم.. از اون آبي به اون بزرگي. ميخواستم برگردم به ساحلم .. ولي ديگه ساحل هم برام کافي نبود

من بغض ميکردم و دلفينه اشکام رو قورت ميداد و برام star ميخوند.

يه وقتايي تصميم ميگرفتم برگردم ولي تو چشاي دلفينه يه چيزي بود که بهم اجازه نميداد.

دلفين من ازم ميخواست که باهاش برم ..

انقدر دور شده بودم که ديگه تصور برگشتنم نميکردم

کم کم ياد گرفتم چشامو ببندم و لذت ببرم

تو بينهايت بودم لبخند ميزدم.. درست تو اوج اين احساس

تو يه لحظه دلفينه سرفه کرد و من پرت شدم بيرون

اون وسط ملتمسانه نگاش ميکردم

ولي دلفينه گفت که ديگه نميتونه .. ميخواست بدون من بره

هر چي دست و پا ميزدم تکون نميخوردم فقط بيشتر فرو ميرفتم

باورم نميشد که دلفينم باهام اين کارو بکنه

اون وسط انقدر تنها بودم که به هر چيزي چنگ زدم ولي همش تو خالي بود

آويزون حبابهايي ميشدم که فوري ميترکيدند.

تمام مسير برگشت رو گريه کردم.

بارها فکر کردم که ديگه هيچ وقت نميتونم برگردم ولي بالاخره رسيدم

خسته تو ساحل دراز کشيدم ولي ساحل برام کافي نبود.

هر شب ستاره هاي آسمون رو ميديدم .

ميدونستم موجا ازکجا ميان.. چونم ميلرزيد.. دلفينه رو لعنت ميکردم که چرا منو برد تا اونجا.

ياد گرفته بودم که خودم تنهايي برم وسط دريا

يه وقتايي سر راهش قرار ميگرفتم .. از دور برام دست تکون ميداد و ازم حالمو ميپرسيد

من .. يه لبخند دروغي ميزدم و ميگفتم که خوبم و وقتي ميرفت ..

همش طبق برنامه خودش پيش ميرفت.. قرار بود وقتي من ميرسم به ساحل يه وقتايي بهم سر بزنه و جفتمون به هم دست بديم و لبخنداي احمقانه بزنيم و حال همديگرو بپرسيم.

دلفينه راضي بود .. star رو فراموش کرده بود. اصلا بهش فکر نميکرد که بخواد ناراحتش کنه.

من سعي کردم واسه خودم قايق بسازم .. يه چيزي که بتونم باهاش برم اون وسط

آدماي دور و برم با قايقهاي شکستشون بهم زهرخند ميزدن.

و من هيچ وقت نفهميدم و نخواهم فهميد

هيچ وقت نميفهمم

نميفهمم

نميفهمم

نميفهمم

 


 

Artist: My Morning Jacket

Song: Bermuda Highway

Album: Acoustic Citsuoca Live! At The Startime Partime Pavilion

Year:2004

Genre: Indie Rock

 

Download Song


جمعه 16 مرداد1388 آسمون||

 

دیدی یه دسته آدم میرن کنار دریا ٬ هرکدوم اندازه‌ی قدر و توان و وسع و تجربه‌شون از اون برمی‌دارند ؛ یکی نگاه می‌کنه ٬ یکی شنا میکنه ٬ یکی غرق میشه ٬ یکی گوش میکنه ٬ یکی برمیگرده ... که در آن لحظه‌ی در آستانه هر کس هر چه از قبل اندوخته و با خود آورده همان با خود دارد و هیچ کس فرصت آموختن جدید نخواهد داشت .. هر چه آورده‌ای باید رو کنی ... و این آستانه‌است ... » نه ؛ اگر دیروز این بود امروز نیست ... آستانه یک لحظه است به اندازه‌ی همیشه .. و همواره .. و تا قبل .. و تا بودن .. میدانی ٬ انسان‌ها تا نمیرند نمیفهمند که مرده یعنی چه .. می‌دانی ٬ ما آدم‌ها بعد از مرگ میفهمیم زندگی یعنی چه .. می‌دانی ٬ ما ... بعد از آستانه‌ خواهیم دانست داوری در کار نیست ...
« موج دریا آنقدر بلند است که از سینه‌ی دریا میکند و از سر هر چه من و توی ایستاده است میگذرد و هر دو بودن را خیس میکند .. هر دو ایستادن را ٬ هر دو نبودن را .. و هر دو سکوت را میشکند .. و آن موج که آرام در سینه‌ی ساحل می‌شکند و ماسه‌های زیر پای من و تو را می‌لرزاند و می‌لغزاند و با خود به دریا میبرد .. میبینی ؟ ماسه ها سبکند .. ماسه‌ها نایستاده‌اند .. ماسه‌ها نیستند .. ولی این ماسه‌ها هستند که در پایان در سینه‌ی دریا زنده می‌مانند ... میدانی ؟ ماسه‌ها در آستانه اند .. من و تو فقط خیس مانده ایم . »
و ناگهان دستی صورتی بر پشتت میزند که ... غصه نخور .. نوبت تو هم میشه ... ماشین وقتی که خرابه اگه بترسی خاموش میشه ٬ اگه نترسی دیگه خاموش نمیشه ٬ اینو دوست داشتنی‌ترین مکانیک‌ دنیا به ما یاد داد ... و خود فراموش کرد ... شاید برای همیشه باید تاوان داد . تاوان ترس ؟ تاوان ایستادن ؟ تاوان بودن ...

و شاید تاوان نبودن٬ نایستادن٬ ندیدن ...
و شاید تاوان انتظار٬
و شاید تاوان تردید.

 

پ.ن: هر چی تجسم میکنم یادم نمیاد..یادم نمیاد..نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!

 


 

Artist: The B Of The Bang

Song: We Used To Draw

Album:Beggining . Meddle . End

Year:2009

Genre:Gothic

 

Download Song

 

یکشنبه 11 مرداد1388 آسمون||
قرار است بازی کنم.به دعوت تمنا ی عزیز و این سخت است حداقل هم امروزی  که ذهنم متمرکزشان می شود تا ثبت شوند . 

سخت است فکرش را هم نمی کردم،همیشه وقتی متمرکز به چیزی هستی پروراندش برایت دشوارتر از آنی است که خودش بی مقصود می آید.

کریستین بوبن را با فرا تر از بودن شناختم.آنقدر کلماتش در من اثر داشت که هیچ گاه فکر نمی کردم بشود به عشق یا هر مقوله ی دیگری از این منظر نگاه کرد.

موتسارت فکر کنم دومین موردی است که دلم می خواهد پیانو نواختنش را از نزدیک ببینم.آنقدر آرام وصبور مینوازد که روحت سپید می شود. وقتی نت ها در هوا پرواز می کنند می توانی با سر انگشتانت لمسشان کنی. 

همیشه دلم می خواسته در قرونی غیر از این دوران زیست کنم که همه شان برایم جذابیتی جدا دارند ولی فکر کنم هخامنشیان را از همه بیشتر دوست داشته باشم.پس می خواهم کوروش را ببینم تا تمدن از یاد رفته ام ،تمدن لگد مال شده ام را ،ایرانی بودنم راحس کنم.

دلم می خواهد برای یک روز هم که شده بتوانم از درون دریچه دوربین لورکا دنیا را نگاه کنم.به گمانم هنر عکاسی از آن هنر هایی است که می تواند هستی را آنطور که هست نشان دهد .

ودر آخر که شاید محال به نظر آید .میگویند خداوند نیاز به دیده شدن ندارد این شاید تخطی از قواعد است من ولی نیاز دارم به سوالاتم پاسخ داده شود و هیچ موجود زنده ای برایم حجت نیست.حداقل در زمان ما زیست نمی کند.هر چند روز برای داشتن خدایم کم است ولی ... 

ترتیب نوشتنم کار قلم است و هیچ چیز دیگری را نمی رساند.


 

Artist: Leonard Cohen

Song: A Thousand Kisses Deep

Album: The Essential Leonard Cohen

Year: 2002

Genre: Folk

 

Download Song

 

 

جمعه 9 مرداد1388 آسمون||