تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای
اعتراف به سبک دیوونه

اعترافی بایدم ..
   « من فلسفه‌ای دارم
   یا خالی ٬ و یا لبریز ...»

+ .جمعه 13 اردیبهشت1387 آسمون |
where is my mind

پر از کلمات بی خوده بی محتوی...گویی بادکنکی پر باد که وقتی می ترکد جز صدایی رعب آور هیچ چیز ندارد...هیچ چیز به معنای مطلق کلمه...اینگونه شناختم...شناساندن...چه پوشالی...چونان مترسکی پر از کاه...وسط این همه صدای اصوات نمی دانم چرا ذهنم مرا به سرزمین انتزاعیم کشاند...پر از رنگ و آب...آب نماد رویش و سر زندگی...گونه ای دیگر خواهم بود...شدن حس سهمگینیست...جایی تاریک و خنک که می شد به هیچ چیز فکر نکرد...چه حس تازگی دارد مرور...می شد!(می شود؟)...کلماتم بی وقفه می آمدند...و اغلب هم بیراهه برداشت می شدند...بیراهه برداشت شدن حس مفتون شدن می دهد...همیشه سرشارم می کرد...البته شاید هم نه همیشه!:) ... این منم را دوست دارم...زیادی مالیخولیایست...حتا اینجا...در این نقطه که نشسته ام...مرا باز می خواند...عجیب است و دور از تصور...اینجا که نشسته ام...وصف کنم؟...چیزی شبیه کد دهی می ماند...المان های قابل برداشت...می شود دیدشان...یک جور ترجمه...بازخوانیه زبان درون...نزدیک...نزدیک تر بیا...جلوتر می آید...رویش را بر می گرداند...مستقیم به چشمانم خیره می شود...و من می شناسمش...من مالیخولیایی من!...باد می آید و آفتابی طلایی وسط آسمانی آبی ...همین قدر کافیست...دو صد چندان ...وقتی می برد مرا وقتی همراهش می شوم دیگر نیستم که ببینم...نمی شنوم انگار...پرواز چنگ می اندازد...و من نفس به نفس تجربه می شوم...می شوم حس مطلق...باز هم می گویم شدن سهمگین است...بسیار سهمگین...بیان درون بی نگاه کردن و فکر کردن به حاشیه ها...برخی اوقات از اصل جدا می افتم...شاید چون... ...نمی گویم!...به این می گویند بها دادن به اصل...که البت نباید ولی برخی اوقات ناگزیرم از لمسش...باز مفتونم...بگویم مفتون چه؟ ... تا همین کلمه فعلا کافیست...کافیست را طوری می گویم که خودم هم صدایم را نشنوم!...رهایی رنگ می آمیزد.

 

+ .جمعه 17 اسفند1386 آسمون |
one day in my life

خراب شده...تصویره یهو پرید جلوی چشمام...دیروز فهمیدم...وقتی هدفون تو گوشم می خوند و قدمهام کنار درختای سر به فلک کشیده کف پوشهای قرمز پیاده رو هارو اندازه می گرفت و چشمام خورشیدو دودی میدید...تنه ی تیره ی درختا زیر آفتاب زمستون حس تجدد میده به آدم...خراب شده بود...اینو خیلی وقته فهمیده بودم ولی نه به این وضوح...وقتی می گم به لجن کشیدن هر چیزی ساده ترین و بی دردسر ترین کار دنیاست هی تکرار می کنی که" بسط میدی همه چیزو"...من باور ندارم همه چیز بنا به رویاهای کودکیمه که شکل گرفته...وقتی از پنجره ی طبقه ی 9 این بلوک بتونی محوطه ی ساکتو بدون برگ اطراف و نگاه میکنم کودکیم که سهله هیچ چیزو نمی بینم!...در ضمن من از این بهاریم که داره شروع می شه و با هزار تا ادا اطفار می خواد خودشو تودل همه جا کنه خوشم نمی یاد...از این چیزایم که باهاش سعی می کنن تکرر و مسخره کننو حس تولد و تزریق کنن خندم می گیره...راستی به لجن کشیدن هر چیزی که فکر شو بکنی ساده ترین کار دنیاست درست به سادگی و مضحکی اومدن بهار می مونه!...نگو بسط می دی همه چیزو آخرشم یه نسخه می پیچی واسه همه چیز...این بسطه چقدر جدیدن کش می یاد...انگار هر چه قدر زور داشته باشی و بکشیش خیال کوتاه اومدن نداره...اعتراض نکن... دیدم اینارو که دارم می گم...خراب شده ...اینووقتی داشتم nothing می خریدم به وضوح فهمیدم!!!!

 

+ .چهارشنبه 1 اسفند1386 آسمون |
my field
برف زیاد که میادمزرعه ام سفید میشه ... سفید ... صاف ... نرم ... سبک...
عینهو روی ابرادر ... درکلبه رو که باز میکنی ... باد میاد ...یه باد ساکت و آروم ...   پات رو میذاری رو ابرا ... روشون راه میری ... هوا هنوز تاریکه ... فرقش اینه که اینجا جای پات رو برفا میمونه ... رو ابرا جای پات نمیمونه ولی اینجا گم میشی ... رو ابرا هیچ‌وقت گم نمیشی ... باد میاد ... یه باد ساکتِ آروم انگاری که داره تو دلش آواز میخونه!
 
 
+ .دوشنبه 15 بهمن1386 آسمون |
the last version of me

روسری از سرم افتاد وقتی وسط جمعیت ایستاده بودم...ازدحام نفرات آدمو یاد پرتاب شدن توموج دریا می اندازه... اونجا که سعی داری برگردی ولی نمی شه...بیشتر سوقت می ده وسط...سولوی متن این فیلم بدجوری حال و هوای دهه ی 60 داره..یه طوری بوی خاک خوردگی میده...آدم و پرت میکنه کنار...من که می گیرم ازش اون چیزایی رو که باید بگیرم...پرتاب شدن همیشه ترسناک، نه برای ترس از،ترس از.....مممم...مثل ترسی می مونه که این آهنگ تزریقم می کنه در زیری ترین لایه ی وجودم...در زیری ترین لایه ی لذت هام... امنيت برام لوس ترين و ساده ترين شکل خواستن چيزهاي خواستني..درست مثل ساعتها لميدن کنار آتیش شومينه مي مونه... در مقايسه با گم شدن تو جنگل تاريک زير برف و خب قطعا با آرزوي همون شومينه...در انتخابش شک نمیکنم!... وقتي از دور نگاش مي کنم به نظر زيادي ماليخوليايي مي یاد.. اين خود آزاري و امنيت گريزي بيش از حد من، يا فرمول ثابت اغلب مکعب ها؟ ... اين وهيچ وقت نخواهم فهميد .. آدم همرنگ محيطش مي شه .. من تمام مکعب ها رو تو صافي خودم ترجمه مي کنم... آدمهايي هستيم با دنيا - مکعب هاي چند کيلومتري_ .. مکعب هاي نامرئي که هر جا بريم مقدار معيني از چيزها رو تو خود شون جا میدن . دنياي من قدر هر دنياي ديگه ایه.. وقتي بين آدمها راه ميرم مکعبم ميخوره به مال اونها .. وقتي زياد بینشون مي مونم آدما مکعب نامرئي مو حس مي کنن... مکعبم چند روز سفيد شده... انسان همرنگ محيطش ميشه و من هم طبيعتا سفيد به نظر میام .. ديروز زير آب داغ حموم فهميدم که اندازه ي مکعبم هميشه ثابت... و هميشه و هرجا که باشم چيزهاي ريزي مثل قطره هاي داغ آب روي پوستم و يا کلمه ها ي روي شامپوم و کلا اون چيزايي که جلوي چشمم ریزترند وجود دارن که شايد احمقانه و بي اهميت ولي به هر حال توجه ام را به اندازه ي معيني جلب مي کنن... چه زير دوش حمومي باشم درتهران و چه در دور ترين سياره ي قابل سکونت نسبت به مکعب فعليم . مگه اين که من حجمم تغيير کنه و به طبع مکعبم بزرگ تر شه و ديگه به جاي نوشته ي روي شامپوم به ساختمان ها و چيزهاي ديگر بگم ريز .

جف باکلي هنوز بالا و پايينم ميبره .. نه هنوز مثل قبلها ...ولي... رام کردن زن سرکش .. اين اسم کتابي چيزي بود از شکسپير که هيچ وقت نخوندمش .. ترس از سکته ي قلبي باعث شد که يک روز شلاق دستم بگيرم و شروع کنم به رام کردنم . نتيجه؟ قابل تحسين ...این آرمینه ی من قرار شمعدونی های مامانشو با کاکتوسای من تاخت بزنه...ولی یه چیزی و نمیدونه!! من هم کاکتوسامو میخوام هم شمعدونیارو!... زیاد خواهم شاید...موهام هر روز بلند تر میشن و من هنوز به فکر کوتاه کردنشون نیفتادم..مدلم چرا رو هوا نشسته؟!...خط هام دوباره یک رنگ شدن...نوک مداد طراحیم شکسته یه روز پیش حتا...بوی پاپریکا میاد...یه مسافرت می خوام با یه تصویر ثابت از خودم!

+ .یکشنبه 30 دی1386 آسمون |
other coffee

بادها همواره مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد. مرا به كودكي شور آب ها برسانيد و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد.

کلمه ها آمدند گفته شدند شنیده شدند نگاه شدند و دیده شدند. روز تمام شد و شب شد و شب ساکت است و تاریک است و آرام است عاشق یک رویا بودن ؟ ... و زیستن ؟ و با یک رویا عاشقانه زیستن.

+ .یکشنبه 16 دی1386 آسمون |
No one knows the wheres or whys

موجودات خنده داري هستيم.
مي توانم تصور کنم چقدر مايه ي تفريح حيواناتيم
و چقدر به ريشمان ميخندند.
به دنياي ساختگيمان
به آخر هفته هايمان که ساعت ها در جعبه هايي مي نشينيم
به طبيعت مي رويم
لوله هاي سفيدمان را دود مي کنيم
و بعد دوباره با جعبه هاي دوديمان برمي گرديم به همان دنياي ساختگي
موجوداتي منطقي که همه چيز را به شکل فرمولهاي قابل تحليل در مي آورند و مي دانند.
که معجزه هاي بزرگ دنيا را با فرمول هاي مسخره شان تحليل و قابل فهم مي کنند.
که مي دانند پشت کوه ها چه خبر است!
انسانهاي بيچاره
چه معصومانه در دنياي آلوده شان دست و پا مي زنند و چه ساده لوحانه باور مي کنند که مشغله هاي بزرگي دارند.
و نه به صبوري درختانند نه به جسارت اسب ها!
با الزاماتي آنقدر بزرگ که حتي فکر کردن به اينکه وجود نداشته باشند مي ترساندمان
و اگر اين الزامات نباشند تبديل مي شويم به موش هاي سرگرداني که نمي دانند چگونه بايد زندگي کرد.
با دنيايي که آنقدر براي خودمان شلوغش کرده ايم که صداي باد در آن محو مي شود.
دنياي که در آن صداي فن کامپيوترها نمي گذارد صداي تپش قلب ها را بشنويم.
و چه راحت مي توانيم در دنياي شلوغمان غرق شويم و صداي باد را فراموش کنيم.
موجوداتي هستيم در حال حرکت به سمت هر چه بيشتر قابل پيش بيني شدن
با قالب هاي مکتوب معين
که قابليت هايمان را در چارچوب استعداد هاي تعريف شده اي مي بينيم که بايد داشته باشيم.
و ما شبه فرهيخته هايي هستيم پر از تناقض که گاهي از آلودگي دست هايشان مي نالند.

 

 

+ .یکشنبه 25 آذر1386 آسمون |
karma police

 

کارما پليس
من رو دستگير کن
من با صداي بلند آواز ميخونم
من به باد اجازه ميدم بين موهام بازي کنه
منو دستگير کن
من به اشکهايم اجازه ابراز وجود ميدهم
من خطرناکم .
زندگي رو از قالب محدودش بزرگتر ميبنم.
کارما.. کارما .. دستانم رو ببند.
آنها آزادانه ميرقصند.
چشمهايم گستاخانه نگاه ميکنند.
کارما .. برايم قالب بساز . چار چوب ميخواهم.
من روزهايم را شبها در تاريکي شروع ميکنم
بلند پروازي ميکنم .
کارما.. قانون ميخواهم.
برايم مجازات هاي سخت تعيين کن.
ترس در من منجمد شده.
آغوشم با ولع دنبال حجم هاي بزرگ تر ميگردد.
آه.. کارما .. کجا فرار ميکني؟ چرا دستگيرم نميکني؟
من طراح يه پروژه ي خطرناکم.
من بمبم.. ممکنه هر لحظه منفجر بشم.

 

+ .شنبه 3 آذر1386 آسمون |
tea without tea

کلام کلام روی میز می ماند و شما به کسانی نگاه می کنید که آن را با دست هایشان بر می دارند و به دهان می برند.به کسانی نگاه می کنید که با اشتیاق کمک کردن ، برش های حقیقتی سیاه، کلامی فاسد را می بلعند.و ناگهان دچار نوستالوژی شدید غذای دیگری می شوید.میل بازگشت به کلام سبک زیر آهن های کج و کوله_طعم گوارای چای بدون آب،کودکی بدون علاج، واقعیت شفا ناپذیر،کمال چای بدون چای.

+ .یکشنبه 20 آبان1386 آسمون |
you

اگر بنا باشد خیلی خودمانی،در آرامش و به سادگی آن چه را در تو دوست دارم شرح دهم، می گویم: آزادی ات - یعنی آن بخشی از قلبت که تو برای خودت هم پیش بینی ناپذیر میشوی،یعنی آن بخشی از قلبت که تمام امیالی را که می شود در تو دید نقض میکند و بالاخره یعنی عشق تو و ذکاوت تو.چراکه عشق حقیقی ، ذکاوت جسمانی و تجربه ی آزادی،در ما چیزی جز قلبی تپنده و پرنده نمی سازد.حظ و فیض ،همیشه با قیمتی گزاف به دست می آیند.شادی بی نهایت تنها با شهامتی بی نهایت به دست می آید.من شهامت تو را در خنده ات می شنوم.عشقی چنان قوی به زندگی که حتی زندگی هم نمی تواند آن را تیره کند.تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش میکنی.تو در زندگی ات برای غم هم مانند سایر مسائل جا باز میکنی.توچنان با محبت در را به روی غم می گشایی که غم خودش را ،راه و رسم تیره اش را گم میکند و دیگر قابل تشخیص نیست.تو...

+ .چهارشنبه 9 آبان1386 آسمون |
I'm so tired of being here
يه اتاق روشن تو کل خونه..
اين فکرمو باز ميکنه .. بالا پايين ميرم از پله ها .. هر پله ممکنه اوني باشه که زيرش خاليه..
مهم نيست کجا .. وقتي ميتونم بگم من اينجا زندگي کردم که لااقل يه بار به هر جا سر کشيده باشم .. خجالت آوره..
خجالت آوره که من انقدر تکرار ميکنم که انقدر تکرار ميشم..
صد بار سعي کردم يه صداي جديد در بيارم از حنجرم بدون اين که نا مفهوم باشه..
همش همين طوره .. کلمه ها رو تکرار ميکنم . صداهارو راهها رو .. حتي سوت زدنم تکراري به نظر مياد..
وقتي برف مياد .. آخ..
وقتي برف مياد..
اون موقعس که ميتونم قصرمو خيلي خيلي خوشگل تر از اوني که هست بسازم و با چشام تو همه ي اتاقاي نقره ايش برم..
ميرم به همه نشونش ميدم و همه تاييد ميکنن اتاقاي قصر من جز بهترين هايين که تو عمرشون ديدن..
اغلب کافي نيس . اونقدري ميگردم که يکيو پيدا کنم که قصرمو ديد چشاش برق بزنه..
اون موقعس که چشاي منم برق بزنه و بگم پس تو قصرم زندگي کنيم..
ههه..
هميشه از واقعيت دور ميشدم..
قصر يخيم واقعا کوچيکه شايد حتي اينور اونور بردنشم عاقلانه نباشه.. ولي خودنمايي اونقدر هيجان انگيزه که حتي حاضرم قصرم زود تر از وقتش آب بشه ولي من به دوستام نشونش بدم..
وقتي يادم مياد که چه قدر از واقعيت و خونه ام و بوته هاي کوچيکي که هر لحظه بايد آب بدم بهشون دور شدم قصرمو ميذارم يه گوشه..
دستامو ميگيرم جلو صورتم تا آب شدنشو نبينم و آروم آروم ميام خونه و بعد سعي ميکنم به همه ي اتاقاي خونم تو تاريکي سر بزنم..
بي انصافيه از بوته هام هيچي نگم.. بوته هاي کوچيکم اونقدري که فکرشو ميکني کوچيک نيستن..
اه .. هميشه آدم توصيف گري بودم..
اين اسميه که خودم و فقط خودم رو خودم گذاشتم..
ايني که بوته ها واقعا چه قدر بزرگن اصلا مهم نيست..
شايد ايني مهم باشه که اونا هميشه تشنه ان و حتي وقتي دارم قصر يخيمو از خونه ميبرم تا به کسي نشون بدم صدا نالشون تو قصرم انقدر ميپيچه که قصرم علاوه بر قصر بودنش شبيه گوش ماهي هايي ميشه که هميشه از توشون صداي دريا مياد..
هيچ وقت نتونستم اون طوري که دلم ميخواد از چيزايي حرف بزنم که حسشون نميکنم يا حسشون ميکنم و سعي ميکنم نکنم..
زندگي حساننده من يه راز داره و اون تو پيدا شدن قصر يخيمه..
خوب ميدونم که هر زندگيه حساننده اي فقط با رازشه که زندس..
خيلي وقته قصرمو گذاشتم تو آفتاب .. ولي خودمو گول ميزنم و تا وقتي نرم سراغش ميدونم که کوچيک نميشه حتي . چه برسه به ايني که من از اين دور ببينمشو فکر کنم که داره آب ميشه..
نه .حتما بايد ياد خودم بيارم..
ياد خودم بيارم که چند وقته خواستم يادم نباشه و چند وقته حتي بازي نکردم اونطوري که ميخوام..
شايد بايد ياد خودم بيارم.

 

 

+ .دوشنبه 16 مهر1386 آسمون |
+ @"#(...) $ %^ &*><!--!

و من لذت ميبرم

لحظه هام خيلي آروم ميگذرن و فکر ميکنم هيچي عوض نشده و هميشه لذت ميبردم و هميشه دنبال يه تعريف معين از لذت بردنم بودم

و فکر ميکنم که به شکل احمقانه اي تعريفها اغلب لحظات منو بازي ميکنن و شکل ميدن

و فکر ميکنم که دارم ياد ميگيرم.. دارم تازه ياد ميگيرم که تک تک لحظه هامو باشم و بازي کنم

و دارم ياد ميگيرم که پر توقع باشم بدون اينکه منتظر باشم

منتظر باشم بدون اينکه چشامو به همه ي لحظه هايي که داره ميپره ببندم

و فکر ميکنم لذتي رو که من از يه آهنگ ميبرم شايد هيچکس ديگه اي تو دنيا نبره

و شايد هيچکس ديگه مثل من يهو اونقدر نره بالا که خودش گيج بمونه

و فکر ميکنم شايد اون پسر بچه اي که امروز بهم خنديد سي سال ديگه عاشق دخترم بشه و هيچ وقت ندونه چرا

و فکر ميکنم دنيا خيلي بهتر از اين ميتونه بشه و من دلم ميخواد که بشه

دنیا جذاب و از دست رفتنی به نظر میاد

و دلم ميخواد که تا هميشه بتونم از راه رفتن لذت ببرم

و دلم ميخواد هيچ وقت تخيلمو از دست ندم تا بتونم به زندگي بعديم فکر کنم با مزرعه ي بزرگ و هواپيماي دو نفره ي کوچيکم

و من هنوز خيلي چيزا هست که دلم ميخواد

شاید دارم کوچيک ميشم . دارم غلت ميزنم توخودمو هي کوچيکو کوچيکتر ميشم.

کوچيک شدنه لحظه هارو بزرگ کرده ..آدما رو بزرگ کرده..دنيا داره ميشه شبيه دنياي نوزاديم شايد

لحظه هاي کوچيک عادي اند که مهمن. نه اصلا لحظه ي کوچيکي وجود نداره اگه هر لحظه الان باشه

اين لحظه اي که رفت ايني که داره ميره .اينا همه گندن خيلي گندن اگه بدونم چقدر کوچيکم

اين روزا انقدر همه چي عجيب و بزرگ و جذاب و دوست داشتني شدن که ميمونم باهاشون چيکار کنم

يه وقتايي دلم ميخواد همه رو ..همه ي همه رو ... بغل کنم

دلم ميخواد هر چي از دنيا رو که پيشمه مثله بالش صورتیم بغل کنم

دلم ميخواد جيغ بزنم وقتي يادم مياد چقدر گير دادم به همه چیز

دوس دارم شده همه کاري بکنم يا هيچ کاري نکنم يا بذارم اصلا هرکي هر کار ميخواد بکنه ولي لحظه هام پیچیده و توهم توهم نشن...

بغضم میگیره وقتی فکر میکنم دارم شاید بزرگ میشم

و فکر ميکنم هر لحظه ميتونم بميرم بدون اينکه حسرت لحظه هامو بخورم

و ميتونم زنده باشم و بذارم زندگي روي پوست بدنم ذوب بشه

و اين بي اغراق عاليه

و اصلا مهم نیست که دختر شادی به نظر بیام یا نه!

 

+ .جمعه 2 شهریور1386 آسمون |

free Template Blog