تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

 

 

۱.من تقصیری ندارم. اراده ام دچار نوعی اختلال روانشناختی است. در شرایط خاصی دچار بحران هویت می شود و همه ی وظایفش رو نثار غریزه می کند.

 

۲.دلم میخواد یقه ی یه بابایی رو بگیرم
یکی که اصلا نشناسمش و بدونم هیچ وقت هم دیگه نمی بینمش
ببرمش یه گوشه و بشینم تا میتونم حرف بزنم
همه رمز و رازهامو بهش بگم
همه ی غرهای دنیا رو بزنم و اونم گوش بده فقط
هی از دنیای قاچ قاچ شدم تعریف کنم و بگم بابا کی زندگی ما انقدر پیچیده شد؟
کی انقدر جدی شد دنیای ما؟
وبعدش برگردم بیام سر زندگی روزمره ام و بقیه ی کتاب هامو بخونم.

 

۳.من دچار نوعی آلزایمر در احساساتم هستم ، هر چقدر هم در نگهداری کینه های درونم می کوشم نمی توانم از محو شدنشان خودداری کنم.
یکی از اصولی که این خاصیت من استوار بر آن است اعتقاد به این است که هر کس در هر شرایطی می تواند حق داشته باشد .
به همین سادگی!
و پدر بیچاره ام با آن ارزش های انسانی اش چقدر از این دیدگاه من می ترسد.
من از کودکی علاقه ی خاصی به ادیت کردن زندگیم داشتم. همیشه قسمت های بد را جدا می کردم و آنقدر دور از دیدم قرارشان می دادم که بعد از مدتی خودم هم باورم نمی شد اتفاق افتاده اند.
عکس هایی که دوستشان نداشتم پاره شدند، خاطراتی که نمی خواستم سوختند و بعضی اتفاقات از درون گذشته ام آنقدر تمیز بیرون کشیده شده اند که کوچکترین اثری هم از آنها باقی نمانده.
با دوستانم هم همین کار را میکنم، هیچ چیز آنقدر بزرگ نیست که با انسان بودنشان مقابله کند.
من از یک سگ هم دیرتر شرطی می شوم . بعله!  

۴. از بوی شیر گرم که یه چیزی مثل کاکائو هم توش باشه بدم میاد ...

 

۰۵ فعلن همین تا کی حالا باز حال نوشتن از سرم بیفته!!

سه شنبه 4 بهمن1390 آسمون||
Tags:
 

1.      زمان آدم ها را دگرگون می کند٬ اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.  پروست

 

۲.      این یک عادت است.

هر شب از بلندترین درختی که خودمان کاشته ایم بالا می رویم٬ روی محکم ترین شاخه٬ رو به خدا می نشینیم و با انگشت هایی قفل شده در هم٬ توبه می کنیم و قسم می خوریم که فردا "آدم" بهتری باشیم. دروغ می گوییم.  

۳.      بعضی وقت ها که آرزویی می کنی٬ غول چراغ جادو آنقدر سریع به سراغت می آید و قصد برآورده کردنش را دارد که فکر می کنی احتمالاْ یا اشتباه شده و یا در مقابل دوربین مخفی قرار گرفتی و قرار است جماعتی پای تلویزیون هایشان بنشینند تماشایت کنند و به سادگی ات بخندند!

 ۴.     دیدن یه آدم تو دو تا محیط مختلف کار جالبیه. باعث میشه یه سری زوایایه پنهان و کشف کنی. همونقدر برات غریبست که واسه افراد آشنایه اون محیط تعریفای تو نا آشناست. من کلن مرض شناخت دارم. خسته گی میاره ولی یه کیف ناجوری داره لامصب.

 

۰۵      من و کلاسایه سیمانتک. من و دات های مختلف . منو دردسر. منو کمبود وقت . منو کمبود خواب . منو و راه رفتن و کافه رفتن های گاه و بی گاه.  من و نقاشی ماهی یکبار .من و زندگی ماشینی . ترافیک . شلوغی این مترو شبیهه به بازار . منو سر درد . منو خرید نکردن های مدام . منو انقلاب و کتاب و فیلم و رنگ و اتود و کلی خودکار رنگی رنگی . منو موزیک سنتی. این روزهای منو تقریبن این چیزا رنگ میکنن.

 

سه شنبه 27 دی1390 آسمون||
Tags:

 

این نوشته برای منیست که حرف هایش را پس هزار واژه پنهان میکند.تعارف میکند و انقدر نازشان را میکشد که خود به خود درگیریشان را فرامون میکنند و پی خلق دیگر میروند و همین کار دوباره درباره تکرار میشود.

برای منیست که میان هزار تکه جدا میشود ،برای هر تکه جوهری میشود کبود که بوی خالص مرکب میدهد و نامنوسی را بادرار است.

برای منی است که می خواهد بار دار شود.

تو ولی سکوت میکنی.خیره که میشومت، در نی نی چشمانت هیچ نیست جز نیاز. من تمام قوایم مرکبیست که گاه گاه خشک میشود و کلمات را نمی زاید.

وقتی خدایش این روزها در چشمانم نگاه کرد سنگین بود و سترگ. برای من باید نرم تر مینمود .خدایش را میشناختم زمانی که خدایی میکرد فلک و الافلاک به فرمانش بود و من به فرمان او.

گاهی خدایش به خدایی گریبانم را میگیرد .من در خواب سراسر بنده اش میشوم همانگونه که بودم. گاهی قرص ماهش برایم حجت میشود. گاهی آرزویش را دارم.آرزو دارم منی شوم که تا صبح "گاهی تا صبح" چشمم به آسمانش بود و ایمانم را شهاب سنگ ها هم تکان نمی دادند.

این نوشته برای منیست که می خواهد باردار شود و پوسته ی دیروزش دیگر به بزرگیه تن زنانه ی امروزش نیست. کودکش تو را ، او را و مرا بلعیده است و حقیقت را استواری میکند.

 

شنبه 18 تیر1390 آسمون||
Tags:
 
درازبه‌دراز افتاده‌ام روی تخت، لش. برق می‌زند خانه از تنهایی و سکوت. یک نامعلومیِ تخدیری‌ای دارد این بی‌صدایی، این دم‌دمای غروب، این دوده‌‌ای که نور را آرام‌آرام می‌مکد و می‌بلعد از روی دیوارها و سقف‌ها. خیره شدم به بقایای روز، از این‌جایی که من افتاده‌ام، تکه‌ای از آسمان که آبی‌اش به سیاهی می‌رود، آهسته‌آهسته. خواب نمی‌آید اما بیداری هم نیست. هشیاری هم نیست. چیزی‌ست شبیه ذهنی که رفته‌رفته تحلیل می‌رود. کاسه‌ی جمجمه‌ای که باز شده تا ذره‌ذره مغز را ببُرند و بیرون بیاورند. در تخت فروتر می‌روم، سنگین‌تر می‌شوم. اول، اضطراب‌ها و نگرانی‌ها محو می‌شوند. بعد نوبت به خاطرات و مخاطرات روز می‌رسد. بعدتر، سیل بی‌امانِ گفت‌وگوهای درونی، آدم‌ها، نام‌ها و جاها. یکی در دوردست اذان می‌گوید. از همه‌ی پنجره‌های باز باد می‌آید، می‌رود، نمی‌ماند. آخرین بار کی خبرِ خوش شنیدم؟
سه شنبه 6 اردیبهشت1390 آسمون||
Tags:

 

 

مي دوني  دارم بي چي فکر مي کنم ، به اينکه اين حفره ي نرم، سياه و گودي که در فاصله ي ميان حنجره تا قلبم جا بازکرده از چيه؟ نه راستي از چيه؟  يک کم گذاشتم بگذره تا بتونم خودم توي اون حفره هه سرک بکشم.
من فکر مي کنم آدمها قبلا وقتي به هر طريقي به هم مربوط مي شدند و به اصطلاح دراختيار يا جبر يک رابطه با هم قرار مي گرفتند ، حالا دوستي ، فرزندي والديني ، همکاري ، زن و شوهري ، دشمني ، ... همه چيز خيلي ساده بود. تن ساده بود. روح ساده تر. حس ساده تر تر.کنش و واکنش هم ايضا. فاصله ها هم ميان آنها به باريکي مو. اصلا فکر کنم دنيا دايره بود و ما همه توي يک نقطه مماس برهم. دوره دوره ي تماس يا جدايي مستقيم بود. شيشه ها يا ديوار ها هر دو طرفشان يا نور داشت يا تاريک بود.آينه ها فقط و فقط روي جيوه اي شان به سمت ديوار بود و توي قاب آينه اي شان يا خالي يا صورت. آن هم فقط به مدد حضور در محضرشان . آدمها وقتي گم و گور مي شدند که عقب مانده مي شدند ، يا دستخوش فراموشي ، يا پير و فرتوت از آلزايمر يا از يتيمي و فقر کودک سرراهي. حتي طرد شده ها و تبعيدي ها هم همين دور و اطراف مي پلکيدند و همه با خبر از تحوالاتشان . براي دوباره برگشتن و رسيدن به خودش يا ديگري ، گزينه ي دور شدن به ندرت انتخاب و يا تا به اين حد عادي و پذيرفتني قلمداد مي شد. غار هاي حراي آدم ها نهايت بالاي يک تپه بود و چهل سالگي طولاني ترين خاطره ي دد لاين برگشتن به ديگري(ان) روايت شده بود. حس ها حتي با حضور همگي شان به تفکيک عمل مي کرد. تداخل کمتري داشتند. مثلا آدم ها وقتي ميديدند فقط مي ديدندو وقتي مي خواستند لمس کنند چشمشان را مي بستند. حرف هم که مي زدند کر مي شدند.
آدم هاي امروز که ما آنها را در خودمان و ديگري زياد مي بينيم ،دردوسر فاصله اي عميق از همه اند. گذاشته اند زخم دوري شان از هم به عمد کاري شود . رسيدن به پايان محتوم گزينه ي ايده ال شده. گم و گور پي آمد آگاه شدن است. اول فراموشي نيست تا بعد گمي. اتفاقا اول گمي هست به نيت فراموشي. . " هر جايي" شدن آدم ها هم هم براي فرار از زخم " يک جايي" بودن دوره اي از زندگي شان است. فاصله ميان آدمها چغر شده. مي تواند دو طرف اين کلفتي ، يک طرف نور باشد و طرف ديگر نه. يک طرف غريبه گي محض باشد آن طرف نهايت آشنايي. بيشتر از همه، اين فاصله روي درک لذت ، لذت بي واسطه از هم و با هم بردن ، روي جمع و تفريق حضور حس ها با هم اثر گذاشته.  فرمول زندگي پيچيده شده. ديگرمثل زمان مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هايمان شنيدن +ديدين+ گفتن + بوييدن + لمسيدن +( تخيل (خاطره +تجربه+...))= اوج در يک لحظه و به يک اندازه براي طرفين نيست. حالا بايد براي برگشتن و پذيرفتن اشتباه و عذرخواهي از تن و خاطره به يکي از قاعده هاي حسابي جديد پناه برد. مثل همين  ((شنيدن + ديدن+گفتن )* تخيل) – لمسيدن – بوييدن تقريبا = اوج
برگردم سر حس اولم. ما کجا هستيم. اينجا که همه چيز را پيچيده کرده ايم. اصلا شايد خودش کلاف شده. ديگر اصلا شبيه گنجشک يا رود يا انجير نيستيم. آدم شده ايم بدبختانه.
اون سياهي و گودي حفره ا ي که اول گفتم براي درک حضور و وجود اين دور افتاده گي و اين طور آدم شدنمان است. اين حس اولم يک صفت نرم هم کنار حفره اش داشت. يادت که هست؟ فراموش نکن اتاق شيشه اي که من در آن دارم اين تن متني ام را به نمايش مي گذارم ،از دو طرف فرمول رابطه اش ، تخيل را حذف نکرده. من دستم را روي پوست تن اين کلمه ها  کشيدم. خار هايش سر تيز نبود. اصلا  تن هر کلمه اي که راز جهان را بعد از کد شدن و پيچيده شدن اينسان دي کد مي کند نرم نرم است. و اقرار مي کنم درک لمسيدن تن کلمه به تنهايي هم کافي است براي اوج.
اگر بخواهم بگويم تجربه اين عریان شدن متنی چه مزه اي مي دهد ترجيح ميدهم بگويم شبيه لزجي و مرحمي زرده اي تخم مرغ بود که درست در حنجره غشايش بعد از قورت دادن باز مي شود و گريه هاي ناشي از سياه سرفه هاي اين روزه هارا آرام مي کند.

 


Artist: Barzin

Song: The Dream Song

Album: Note to on absent lover

Genre: Slowcore,Folk,Indie

Year: 2009

 

 

Download Song

پنجشنبه 1 مهر1389 آسمون||
Tags: Barzin

 

 

 
یه گوشه تو کافه میشینم. یه اتاق داره٬ که وسطش یه دیواره بین دو طرف کافه. دیواره پنجره داره٬ پنجره‌های چوبی و بزرگ. کنار پنچره به آهنگ گوش میدم و توی پنجره رو نگاه میکنم. عکس آدما میفته توی پنجره٬ شبیه یه آینه‌ ای که تصویرا را کمرنگ میکنه و رو هم مندازه. هیچی نمیشنوم از حرفای دور و برم٬ فقط یه سری تصویر میبینم ٬ یه سری صورت ٬ هر کدوم با یه زاویه٬ و نمیتونم تشخیص بدم کدوم صورت واقعیه و کدوم غیر واقعی. همه چیز تو هم فرو رفته و شبیه عکس میمونه. و هر عکسی و هر تصویری به معنی یه دنیا به بزرگی یا شایدم کوچیکی دنیای منه.

بیشتر که نگاه میکنم توی پنجره‌ی شیشه‌ای٬ نگاهم از بعصی صورتا رد میشه ٬ میفهمم که اونها تصویر بودن . ... همه چیز نرم و ساکته. و مردمی که توی ساعت دیواری بزرگی زندگی میکنن و دنبال عقربه میگردن تا شاید عشق بازی میان لطظه های زندگیشون رو بین عقربه های ساعت طولانی تر کنن.

و شاید مردمی که برای زنده بودن، جون میدن و شاید تصویرهایی که واقعی تر از آینه ی آدمهای واقعی هستن ...
شنبه 2 مرداد1389 آسمون||
Tags:

 

جزیره مهمان جدیدی دارد
مردی وارد قلعه میشود که جدید ترین دیوانه ی دیوانه خانه ی من است.
دنیای ساده ای دارد. سادگی در دنیای ساده ی دو بعدی او، بالاترین مرحله ی نبوغ در دنیای سریع چند بعدی ماست.
نام مرد تازه وارد داویدا است
تنها چیزی که داویدا با خود به قلعه آورد دو تاس سفید و قرمز بود.
و تنها لباسی که داویدا به تن داشت آبی بود.

داویدا برای من از دوبعد هزاران دنیای چند بعدی میسازد
من سفر میکنم
هر شب
به دنیای جدیدی که داویدا برای من میسازد
و میخندد

من در آستانه ی پلی قرار گرفته ام که داویدا برایم کشیده
من بدون هیچ گونه احساسی لبخند میزنم
ما پرواز میکنیم
پل ویران میشود
و ما دنیا را فتح میکنیم

 


Artist: Anathema

Song: Dreaming Light

Album: Were're Here Becuse Were're Here

Genre: Alternative Rock,Progressive Rock

Year: 2010

 

Downoal Song

پنجشنبه 13 خرداد1389 آسمون||
Tags: Anathema

 

یک گروهی از آدمها، تاریخ مصرف مقرر دارند .... تمام شدنی  هستند و بودن با آنها زمان دارد ... موضوعی هم که در ظرف زمان جای گیرد خیلی چیزها می تواند دخل و تصرفش کند ... خوبیش می دانید چیست؟ ... دیگر حسرت بودنشان را ندارید و این بنا به تجربه یتان خوشایند است ... اینها آدمهایی هستند که اگر روزی عاشقشان شدی، همه چیز به خودت بستگی دارد ... به راحتی بریده می شوند تا با پنجره ی تو هم قواره شوند ... لازم نیست مراقب چیزی باشی ... در کل هر کاری هم که از دستت بر بیاید - تو بگو تمام و کمال- هم انجامش بدهی ... باز تاریخشان که نزدیک شود نگاه که کنی به آن طرف پنجره ... خوش خوشانت که باشد از گرمایه مطبوع صورت نواز ... ضرب آهنگ ساعت که نواخته شود در گوشت ... سوز سرما با گونه هایت بازی خواهد کرد... همینکه بروند همان رفتنشان اتمام کننده ی کار است ... شاید روزی خاطره ای چیزی هم از خاطرت بگذرد ولی دیگر کاری نمی شود کرد ... اینطور عاشقیهاست که تکرار میشود ... هر روز ... چون تابع زمان است ... فقط خوشایند ترین قسمت قضیه این است ... دیگر حسرت بودنشان را نداری.

دوشنبه 13 اردیبهشت1389 آسمون||
Tags:

 

 

تمایل به حذف هر چه غیر ضروری و ناقص به نظر می رسد
مثل غول چاقی روی واکنش ها و حرف هایم افتاده
کلماتم را هم هنوز بیرون نیامده می بلعد و هر روز بزرگتر می شود
خیلی هم که سرسختانه مقاومت کنم
به پایان جمله ی اول که می رسم، انگیزه ام برای توضیح بیشتر تمام م شود.
مقصر این ایده آل گرایی افراطی ام است
کمالی که می طلبد با خود زندگی در تناقض است که به هم زدن بی وقفه ی نظم است.
همین الان هم فکر میکنم
که خب اصلا گفتن همه ی اینها چه دلیلی دارد
وقتی در هیچ نگفتن هیچ نقصی نیست!
مریضما!


Artist: Soap&Skin

Song:Turbine Womb

Album:Lovetune For Vacuum

Genre: Neoclassical ,Electronica

Year:2009

 

Download Song 

پنجشنبه 12 فروردین1389 آسمون||
Tags: Soap&Skin

 

 

روزي که حنا ديوانه شد چهارشنبه بود و قرص ماه کامل. توي دالان روي زمين کنار در اتاق هفتم نشسته و زانوهايش را بغل کرده و از لاي نرده‌هاي پنجره به قرص نيمه تمام ماه روي اقيانوس نگاه ميکنه. کنارش روي زمين ميشينم. ساکت نگاهش ميکنم و منتظر مي‌مانم. سيگاري بهش ميدهم و سيگاري هم براي خودم روشن ميکنم. پکي ميزنم و دوباره نگاهش ميکنم. با سيگار بازي ميکنه و لاي انگشتاش ميچرخونتش. ميدونم که بيشتر از سيگار کشيده از بازي کردن با سيگار لذت ميبره.

بعد از سکوت طولاني هر دومون لبخندي ميزنه و فندک رو از روي زمين بر ميداره و سيگارش رو روشن ميکنه و در حاليکه دودش رو ميده بيرون ميگه همه چي از يه چهار شنبه شروع شد. ميپرسم چهارشنبه چي شد؟ ميخنده. خنده‌ش هيچ حسي نداره. شايد به طرز ترسناکي بدون هيچ حس تلخي و خوشحالي و عصبي يا هر حس ديگري ميخنده. نگاهش رو از نرده‌هاي پنجره بر ميداره و توي دالون بيمارستان رو نگاه ميکنه. ميگه سالها گم شده بود. توي زندگيش مسيراي زيادي رو رفته. هيچ وقت ولي به جايي که بايد ميرسيد نرسيد. تا اينکه يه روز .. چهارشنبه شبي دور و بر خودش رو نگاه ميکنه و ميبينه دور و برش خاليه. هيچ مسيري نيست. هيچ راهي براي رفتن و برگشتن نداره. اون شب بود که نشسته بود و فکر کرده بود که چطور تونسته برسه وسط صحرايي که هيج مسيري ازش رد نميشه.

صورتش رو بر ميگردونه و بدون اينکه به من نگاه کنه دوباره به ماه زل ميزنه. من پک محکم ديگري به سيگارم ميزنم و با خودم به چهارشنبه اي فکر ميکنم که حنا دخترش را کشته بود.

 


پ.ن: نزدیک شدن بهار برای همتون بهترین. امید که بهترینها باشه همیشه براتون.

چهارشنبه 19 اسفند1388 آسمون||
Tags:

 

 

بعد، بعد آدم‌هایی هستند در زنده‌گانی که شعارشان تغییر نیست، بقاست. بلند نمی‌شوند اصولن به عوض‌کردن دنیا. به جایش می‌نشینند به قابل‌تحمل‌تر‌کردنِ همین دنیای نکبتی که در آن به سر می‌برند. این طور آدم‌ها اهل جنگ نیستند. آدمِ جنگیدن نیستند. آدمِ زنده‌گی‌کردن، آدمِ زنده‌گی را رنگ‌کردن، به دل‌خواهِ خود رنگ‌کردن هستند. آدم نشستن وسطِ چهاردیواریِ محبس و خیال‌بافی و خواب‌بینی هستند. این‌جوری جداره‌های لاجرم را رنگ می‌کنند. این‌جوری انتقام می‌گیرند از همه‌ی آن‌چیزهایی که نمی‌توانند به جنگش بروند. همه‌ی لرزشِ دست و دل‌شان از آن است که بردارند چهارتا قطعه‌ی کوچک از دیوارشان بیرون بکشند، صیقلش دهند، بعد بگذارند سر جایش.شاید که هیچ‌کس هم هیچ‌وقت نفهمد. این قِسم آدم‌ها را تشر که بزنی به‌شان، رو که ترش کنی برای‌شان، دستِ رد که بزنی به سینه‌شان، جای هر حرف و حدیثی، می‌روند برای خودشان در گوشه‌ی یواشی از زنده‌گی کز می‌کنند در خودشان. زانوهای‌شان را می‌گیرند بغل‌شان. بعد، دقایقی بعد دیگر آن‌جا نیستند. دیگر با تو نیستند. سفر رفته‌اند برای خودشان. گاهی اگر خوب دقت کنی لبخند ملایمی را هم می‌بینی روی صورت‌شان.

 


Artist: Kashmir

Song: Mouthful Of Wasps

Album: Trespassers

Genre: Indie Rock

Year: 2010

Download Song

پنجشنبه 29 بهمن1388 آسمون||
Tags: Kashmir

 

 تپش قلب هر روز با صدایی گنگ به خاطر می آورد که تمام طمانینه ی ساکن اصوات رنگ و رخ می بازند تا زاده شود دمی دیگر که از خنکای جان جستی می زند با چشمان آغشته به اشک سلامی دگر باره می گوید هم صدای تمامی جنبندگان زمین.

دلگیری رهی نمی پوید به بیرون آنقدر لانه کرده که عبور هزار تو ی تمامه ی توصیف ها نمی توانند نظاره اش کنند.چشمانی تیز بین تر می خواهد برای خوانده شدن . اتاق تاریک است و صدایه بر هم خوردن در ، بیرون از این همه سکوت حتا نمی توانند خنکای زلال آبی را بر هم زند که روان است روی گونه.

دلم گرفته است یعنی چه؟ امروز حتا  ازدحام این همه نفس کنار هم، این همه جنبش و از پس هم رد شدن ،این همه قهوه های سرو شده ی تلخ که در ژرفایه لبهای آدمها غنوده بودند هم نتوانستند تلخیه این جمله  را بیرون کنند از این لانه ی تازه تسخیر کرده اش.
سهم من ، سهم من شاید ... هیچ ... سهم من شاید همانی است که در ذهن توست ، همانی که ... حالت غریبی است ... لمسش حتا برای خودم ناممکن  است و عبورش ... بماند ... نمی دانم گویی کسی میمیرد در هزار توی آرزوها.گویی سهمی سلب می شود از فاعلش.گویی شاید مجبور می شود به مفعول زیستن. گویی ... چرا این حس بکر درونمایه ام اینقدر فرق دارد. آنقدر که ... آنقدر که ... پهلو نمی گیرد.
تبادل می خواهد،شاید تعیین.شاید ادبیاتی دیگر.لحنی نخست. شاید گم شده است پشت همه ی پنهان شده ها.بزرگ است و تلخ.حاضر است برود،محو شود ولی مرگ امید ها را نبیند. شاید اسم بزرگیست ولی سهم او ... سهم او نه این همه است.سهم او از این همه گذار، از این  همه لبخند،این همه کوشیدن برای سازش با زندگی هزار رنگ،این همه فاصله گرفتن از نقاب ها و نقاب دار های مسموم ... نه ، سهم او نه این همه است و نه می تواند باشد.نمی تواند.
سهم او حتا اشک های من هم نیستند.
کسی بیاید دستش را بگیرد ببرد تا آسمان ،نشانش دهد که فراخیه ی آبیگون، تمامی آن چیزی نیست که به چشم می آید.
کسی بیاید نشانش دهد، دست کم نشانمان دهد که سهم او این همه نیست! این همه پوچی از بودگی زندگی!
سهم من اما بماند ...

 


 

Artist: Anathema

Song: Lost Control

Album: Alternative 4

Year: 1998

Genre: Progressive Rock

 

Download Song

جمعه 16 بهمن1388 آسمون||
Tags: Anathema