با شتاب حرکت می کنم و نگاه من در بیکرانه ترین چشم اندازها نه به مرگ زندگی ،که بر زندگی دوباره ی پس از مرگ ناظر می شود. من وجودم را دوباره کاشته ام و می دانم که سر انجام روزی سبز خواهم شد ولا جرم این نه معنی مرگ که در عین رویشگاه حیات تاریک موقتی است که در زیر زمین جریان دارد و چون سالها گذشتند و بار دیگر بهار،توانست از پس این زمستان طولانی سر بر آورد،در تنم فوران می کند.
بیمی نیست اگردر این دوران نقاهت درد آلود کسی را نیافتم که در کنار پنجره مرا به آفتاب معرفی کند.چرا که از مردن هراسی نیست.آنهم برای من که می دانم از کجا به کجا آمده ام.آری؛من که در آغاز سفر در جستجوی قطعه ای از آسمان بودم،تهی از اندیشه های پست نومید،به هدیه ای تنها یک چراغ،یک دریچه دل خوش داشتم هم اینک تا خود صبح ارتباط با آفتاب،در تمام طول سفر هولناک دور و درازم دیگر به یقین رسیده ام که در پشت پنجره ی تنهایی همیشگی ام همچنان داعی بزرگ نور و روشنایی خودم هستم.
پس اکنون از همیشه بیشتر دوست دارم که در چهار دیوار بسته و بی پنجره ی خویش،به درون خود نگاه کنم و به دنیای ذهنی و محصور و محدود خود پناه برم.
پنجره ای که آرمان هر فرد پویایی است که تا به کشف آن نرسی و نتوانی که برای همیشه اش باز کنی به تسخیر هیچ فضای عینی مکشوف ، توفیق نخواهی یافت.


